
متن زیر نوشتاری از آن شهید است که برخی قسمتهای آن، تطابق فراوانی با اوضاع فعلی کشور و رفتار برخی جریانهای سیاسی در زمان انتخابات و پس از آن دارد.
متن این مقاله که در کتاب "میرویم تا خط امام بماند"، منتشر شده، در ادامه آمده است:
سرانجام حمايت بي چون و چرا از ليبراليسم و شكست اين جريان آمريكايي سبب شد تا مجاهدين در يك موضع صد در صد انفعالي قرار گرفته و پرده هاي نفاق خويش را به كناري نهند كه اطلاعيه 11 تير ماه حضرات بارزترين دليل اين مدعاست.......
اما براي بهتر روشن شدن ماهيت اين جماعت پاره اي نكات را در رابطه با اين اطلاعيه ذكر مي نمایيم........
به ادامه مطلب مراجعه نمایید

حالا كداميك در خط امريكا هستيد و چه كسي دروغ مي گويد؟


سال 61 شهيدبابايي را گذاشتيم فرمانده پايگاه هشتم شکاري اصفهان. درجه اين جواب حزباللهي سرگردي بود که او را به سرهنگ تمامي ارتقا داديم. آن وقت آخرين درجه ما، سرهنگ تمامي بود. مرحوم بابايي سرش را مي تراشيد و ريش مي گذاشت. بنا بود او اين پايگاه را اداره کند. کار سختي بود. دل همه ميلرزيد دل خود من هم که اصرار داشتم، ميلرزيد، که آيا مي تواند؟ اما توانست. وقتي بنيصدر فرمانده بود، کار مشکلتر بود.
افرادي بودند که دل صافي نداشتند و ناسازگاري و اذيت مي کردند حرف ميزدند، اما کار نميکردند؛ اما او توانست همانها را هم جذب کند. خودش پيش من آمد و نمونهاي از اين قضايا را نقل کرد. خلباني بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم شهيد شد. او جزو همان خلبانهايي بود که از اول با نظام ناسازگاري داشت. شهيد عباس بابايي با او گرم گرفت و محبت کرد حتي يک شب او را با خود به مراسم دعاي کميل برده بود؛ با اين که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهيد بابايي تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بيشتر بود. در ميان نظامي ها اين چيزها مهم است. يک روز ارشديت تأثير دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسليم بابايي شده بود. شهيد بابايي مي گفت ديدم در دعاي کميل شانههايش از گريه ميلرزد و اشک ميريزد. بعد رو کرد به من و گفت: عباس دعا کن من شهيد بشوم! اين را بابايي پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گريه کرد. او الان در اعلي عليين الهي است؛ اما بنده که سي سال قبل از او در ميدان مبارزه بودم هنوز در اين دنياي خاکي گير کردهام و ماندهام! ما نرفتيم؛ معلوم هم نيست دستمان برسد. تأثير معنوي اينگونه است خود عباس بابايي هم همين طور بود او هم يک انسان واقعا مؤمن و پرهيزگار و صادق و صالح بود.(بيانات در ديدار مسئولان عقيدتي، سياسي نيروي انتظامي 23/10/83)

عباس نمازش را بسيار با آرامش و خشوع مي خواند . در بعضي وقتها که فراقت بيشتري داشت آيه ( اياک نعبد و اياک نستعين ) را هفت بار با چشماني اشکبار تکرار مي کرد .
به ياد دارم از سن هشت سالگي روزه اش را به طور کامل مي گرفت . او به قدري نسبت به ماه رمضان مقيد و حساس بود که مسافرتها و مأموريتهايش را به گونه اي تنظيم مي کرد تا کوچکترين لطمه اي به روزه اش وارد نشود . او هميشه نمازش را در اول وقت مي خواند و ما را نيز به نماز اول وقت تشويق مي کرد .
فراموش نمي کنم ، آخرين بار که به خانه ما آمد ، سخنانش دلنشين تر از روزهاي قبل بود . از گفته هاي او در آن روز اين بود که :
وقتي اذان صبح ميشود ، پس از اين که وضو گرفتي ، به طرف قبله بايست و بگو اي خدا ! اين دستت را روي سر من بگذار و تا فردا برندار .
به شوخي دليل اين کار را از او پرسيدم . او در پاسخ چنين گفت :
اگر دست خدا روي سرمان باشد ، شيطان هرگز نمي تواند ما را فريب دهد .
از آن روز تا به حال اين گفته عباس بي اختيار در گوش من تکرار مي شود .

ادامه مطلب...
|
|
![]() |
|||



با خونسردی در هنگام پاتک های دشمن میایستادو وضعیت دشمن رو بررسی میکرد![]()
بهش میگفتند:حاجی مگه قصد خودکشی داری؟؟؟؟
میگفت نترسین من چیزیم نمیشه !!!!!میدونم کی وکجا شهید میشم من نباید سر خم کنم
بعدادامه می داد:انجام دادن یک عمل مکروه توسط فرماندهمساوی است باانجام دادن 
یک عمل حرام توسط بسیجیها....
روح پاکش با امیرالمومنین(ع) محشور باد

شهيد غلامعلي از زبان حاج منصور ارضي![]()
آشنايي با اولياء خدا توفيقي است كه از طرف حضرتش ممكن است براي هر كسي مقدّر شود، لذا اهل بيت همانطور كه ما را در محافل خود راه دادند با دوستان خود نيز آشنا كردند. يكي از آنهايي كه ما توفيق مجالست و مؤانست با ايشان را داشتيم شهيد غلامعلي جندقي معروف به رجبي بود.
يادم هست در سال 1355به همراهي مرحوم چمني به مشهد الرضا مشرف شده بوديم كه درآن سفر ايشان تا صبح درحرم مي خواند و ما هم گريه مي كرديم. در همان سفر به من فرمود : هيئتي هست بنام حسين مظلوم يا ديوانگان حسيني، كه خيلي از گريه كن هاي امام حسين (ع) در آنجا جمعند و در يكي از حسينيه هاي مشهد جا گرفته اند، برويم استفاده كنيم " و واقعاً قبل از انقلاب كمتر هيأتي به اين شور وحال واشك وناله پيدا مي شد.
آن موقع شعري در مورد حضرت زينب (س) را كه از سروده هاي جديد استادم حاج آقا آرام بود حفظ كرده بودم، وقتي به هيأت ديوانگان حسيني رفتيم آن را خواندم و مجلس عجيبي هم شد، از جمله كساني كه آنجا بود شهيد غلامعلي بود كه آن موقع سني هم نداشت.
حال بكاء ايشان و اطرافيانشان سبب آشنايي ما شد تا سال 1367 كه به مشهد الرضا مشرف شديم از ايشان فيض مي برديم كه بعد از آن رفتند و به شهادت رسيدند.

حركات و سكنات غلامعلي دم از امام حسين(ع) مي زد و فقط اين نبود كه با زبان، مردم را جذب اين دستگاه كند، يعني هيچگاه لباس خدمتگزاري را از تن بيرون نمي آورد، وقت گريه، اشك مي ريخت، وقت خواندن ، مي خواند وهيچ ابايي از ظرف شستن و ديگر كارهايي كه بايد در هيئت انجام داده شود نداشت.
يكي از محاسن اخلاقي اين بزرگوار اين بود كه وقتي به او تهمت مي زدند يا سخن ناروايي مي شنيد در حد اعلا صبور بود.

اگر زياد جبهه نمي رفت، فهميده بود كه با شغل معلمي بايد سنگر فرهنگي جامعه را گرم نگه دارد و با فعّاليتهاي مختلفي كه داشت با تهاجم فرهنگي به نحو شايسته اي مبارزه مي كرد. تا جايي كه وقتي از دير آمدن او به هيأت در دهه اول محرم پدر بزرگوارش حاج آقا رجبي ناراحت مي شوند، بعداً متوجّه مي شوند وقتي به طرف هيأت مي آمده از داخل خيمه اي كه كودكان محل، براي عزاداري بپا كرده بودند مي شنود كه " اي كاش غلامعلي مي آمد وبراي ما مي خواند" بعد از شنيدن اين جمله هر شب، اول به خيمه آنها مي رفته و براي كودكان و نوجوانان نوحه سرايي مي كرده و سپس به هيأت خودشان مي آمده است. يعني برايش فرق نداشت كه مستمعين و اهل هيأت نوجوان باشند يا يكسري هيئتي قديمي. او مي گشت و محل رضاي حضرت زهرا (س) را پيدا مي كرد و در آنجا به انجام وظيفه مشغول مي شد.

از شاخصه هاي اخلاقي اش اينكه اشعار زيبايي را كه مي سرود اول به خواننده ديگري مي داد و مي گفت تو بخوان و بعد خودش مي خواند .

در باب معاشرت، زبانزد خاصّ و عام بود يعني بسيار خوشرو، خوش برخورد و خوش اخلاق بود. او كسي بود كه در اوج گرفتاري خنده بر لبهايش داشت. اگر چه خود مشكلات بسياري در زمينه تهيه مسكن و... داشت، اما غم ديگران را مي خورد و در پي حل مشكلات آنها بود.

نقل مي كنند فردي يك شعري را خدمت شهيد غلامعلي داد وگفت اين شعر را بخوان مجلس رونق مي گيرد و گرم مي شود وقتي ايشان نگاه كرد، ديد شعر خودش مي باشد به روي طرف مقابل نياورد وشعر را خواند بعد از مجلس طرف آمد و گفت ديدي گفتم مجلس گرم مي شود ... اما اين بزرگوار به روي او نياورد.
مي گويند با اينكه در خانه اجاره ای مي نشست و به پول نياز داشت ولي هيچگاه بابت خواندن پولي نگرفت و مي گفت كار من بيشتر از اينها ارزش دارد كه با اين مبالغ دنيوي معامله كنم.
به نقل از:سایت گل لیلا


![]()
![]()
وقتی خبر رسید برای فرماندهان ملاقاتی با حضرت امام (ره)گذاشته اند
شهید حسن باقری گفت:
"شما بروید من می مانم شناسایی را انجام میدهم"
رز مندگان رفتند به دیدار امام(ره)واو در شناسایی به همراه شهید بقایی با گلوله توپ دشمن به شهادت رسیدند.
گویی که او قرار ملاقات با خدای امام(ره) را داشت.

چند تا عکس دیگه از این بزرگوار گذاشتم توی ادامه مطلب..............یاعلی مدد
ادامه مطلب...

سفره وسط سنگر پهن ،قابلمه وبشقابها پر .
- مهمان نمي خواهيد ؟(چشمانش براق،لبانش خندان)
- اين همه غذا منتظر کس ديگري هستيد؟
- نه حاجي ،تعدادمون 12 نفره اما گفتيم 21 نفر و غذا گرفتيم .
(پيشانيش پر خط ،صورتش بر افروخته )
فرياد زد.
بر پا همه، بيرون.
زمين پر سنگ ريزه ،آفتاب داغ،12 نفر سينه خيز ،بعد کلاغ پر .
از پا که افتادند گفت آزاد ،خيلي سبک شديد ها آن همه گوشت و دنبه اي حرام عرق شد و ريخت پايين :
با لقمه حرام نمي شود جنگيد




تا پشت نقطه ي رهايي شوخي مي كرد با بچه ها . به نقطه رهايي كه رسيديم منتظر نشست ، يك جور تمركزي در خودش ايجاد كرده بود . دستور حمله كه داده شد ، اولين نفر يا دومين نفري بود كه دويدند سمت خاك ريزهاي رو به رو . درست جلوي خاك ريز عراقي ها نشسته بوديم تا موقعيتي پيش بيايد و آتش را خاموش كنيم . بغل به بغل هم نشسته بوديم . نمي دانم از كجا يك تير آمد و خورد به او .
گفت ”خدايا شكرت“ و صورتش خم شد روي خاك و به سجده افتاد .
همين .
عمليات تمام شد . جنازه همان جا ماند و وسط عراقي ها .
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از يازده سال ، حين خنثي كردن يك ميدان مين به جنازه اي رسيده بودند كه در حال سجده بود . عكسش را كه نشانم دادند انگار هنوز داشت مي گفت
|
اگر درمان درد خويش مى خواهى بيا اينجا |
|
دوا اينجا، طبيب دردها اينجا |
بسمه تعالی
این وصیتنامه را در حالی می نویسم که فردایش عازم سنندج هستم با توجه به اینکه چندین بار در عملیات شرکت کرده بودم و ضرورت نوشتن وصیت نامه را حس کرده بودم ولی هم فرصت نداشتم و هم اهمیت نمیدادم ولی نمیدانم چرا حس کردم که صرفا اگر ننویسم گناهی مرتکب شده ام لذا بدینوسیله وصیت نامه خود را در مورد خانواده و برادران آشنا می نویسم :
















با توجه به اینکه حدودا شش سال است وارد مبارزات سیاسی و نظامی شده ام و به همین خاطر نسبت به خانواده ام رسیدگی نکرده ام بخصوص همسر و فرزندانم و از همین وضع همیشه احساس ناراحتی میکردم و هیچ وقت هم نتوانستم خود را قانع کنم که مسئولیت را رها کنم و بدینوسیله از همه آنها معذرت میخواهم و طلب بخشش دارم از حقی که به گردن من داشته اند و نتوانستم این حق را اداء کنم ولی این اطمینان را به خانواده ام میدهم که هرگز از ذهن من خارج نشده اند و فکر نکنند که نسبت به آنها بی تفاوت بوده ام ولی مسئولیتهای سنگین تر بود درخواستی که از همسرم دارم اینست که فرزندانم را خوب تربیت کند و آنها را نسبت به اسلام دلسوز بار آورد ... از مادرم درخواست بخشش دارم زیرا از دست من ناراحتی ها دیده و هیچوقت این فرصت پیش نیامد که بتوانم به ایشان رسیدگی لازم را بکنم و از کلیه برادران و خواهران که من را می شناسند درخواست دارم که برای من از خدا طلب بخشش کنند شاید بخاطر حرمت دعای مومنین خداوند از تقصیراتم بگذرد احساس میکنم بار گناهان و خطاها بر دوشم سنگینی میکند . بخصوص دعای آن کسانی که پاسدارند و به جبهه میروند و از کسانیکه در جزئیات زندگی من بوده و با من برخورد داشته اند درخواست دارم برادرانی که از من بد دیده اند درگذرند و یا اگر کسی را سراغ دارند که از من بد دیده به نزدش بروند و از او رضایت بگیرند . و دیگر اینکه مقاومت را فراموش نکنند که خداوند با صبرپیشه کنندگان است در این شرایط تاریخی خداوند تبارک و تعالی بار سنگین انقلاب اسلامی را بر دوش ملت مسلمان ایران گذاشته است و ما را در آزمایش عظیم قرار داده است این را شهیدان بسیاری بخصوص در این چند سال اخیر به در و دیوار ایران نوشته اند و اگر مقاومتهای آنها نباشد همانطور که امام فرمودند بیم آن میرود که زحمات شهداء به هدر رود و اگر چه آنها به سعادت رسیدند و این ما هستیم که آزمایش میشویم و دیگر اینکه با تجربه ای که ما از صدر اسلام داریم که بخاطر عدم آگاهی مسلمین درس عبرت باشد با دقت کلمات این روح خدا را که خط او خط رسول خداست دقت کنند .


وجود امام امروز برای ما معیار است راه او راه سعادت و انحراف از راهش خسران دنیا و آخرت است و من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که بین مسلمین سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آنرا دارند به مراتب حساستر و سختر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست و وصیتم به برادران اینست که سعی کنند توده مردم که عاشق انقلاب هستند از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند که بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری که جریانهای انحرافی دارند بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب حیاتی است .
محمد بروجردی
روحش شاد ...
لطفا نظر خودرا فقط برای این پست اعلام کنید
یاعلی مدد...
آره ميثم جان!
بابا رفت به صحراي کربلاي ايران، خوزستان داغ، تا شايد درد حسين(ع) را با تمام گوشت و پوستش حس کند.
بابا رفت تا شايد بوي خون حسين(ع) به مشامش برسد.
بابا رفت تا شايد بتواند بر رگ بريده حسين(ع) بوسه بزند .
بابا رفت تا شايد بتواند با خون ناقابلش راه کربلا را بر روي تمام دلهايي که هواي کربلا دارند باز بکند .
" بابا رفت تا شايد ديگر برود و پهلوي تو نباشد اما اين را بدان که همه چيز ناپايدار است چه براي تو و چه براي من".
تنها چيزي که باقي مي ماند و قابل اتکاء است خداست.
ميثم جان! سال گذشته در چنين روزي ساعت چهار صبح به دنيا آمدي يکسال از عمرت گذشت چه بسا در چنين روزي که روز به دنيا آمدن تو است بابا پهلوت نباشه اما هيچ عيبي نداره خداي بابا که تو را دوست داره که هست پس ناراحت نباش و "هميشه به خدا فکر کن تا دلت آرام باشد. "
پس بابا رفت....
دكتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران ، خیابان پانزده خرداد متولد شد. وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیك پامنار، آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ سپس در دانشكده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الكترومكانیك فارغ التحصیل شد. چمران یك سال به تدریس در دانشكده فنی پرداخت. وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به آمریكا اعزام شد و پس از تحقیقات علمی در جمع معروف ترین دانشمندان جهان در كالیفرنیا ومعتبرترین دانشگاه آمریكا - بركلی - با ممتاز ترین درجه علمی موفق به اخذ مدرك دكترای الكترونیك و فیزیك پلاسما گردید........
ادامه مطلب...































